حکایت شیخ صنعان

داستان شیخ صنعان از «منطق‌الطیر» شیخ عطار است، در غزل عرفانی فارسی به شیخ صنعان و داستان او مکرر اشاره شده است.

گـر مریــد راه عشـقی فکــر بدنـامی مکن
شیخ صنعان خرقه رهن خانۀ خمّار داشت
                                                            حافظ

شیخ صنعان پیر صاحب کمال و پیشوای مردم زمان خویش بود و قریب پنجاه سال در کعبه اقامت داشت. هرکس به حلقۀ ارادت او درمی‌آمد از ریاضت و عبادت نمی‌آسود. شیخ خود نیز هیچ سنّتی را فرو نمی‌گذاشت و نماز و روزۀ بی‌حد به‌جا می‌آورد. پنجاه بار حج کرده و در کشف اسرار به مقام کرامت رسیده بود.

          هر که بیماری و سستی یافتی     از دم او تـنــدرستـــی یـــافتــی    
          پیشوایی کـه در پیش آمدنــد     پیش او از خویش بی‌خویش آمدند

+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+

شیخ صنعان پیر عهد خویش بود                  در کمال از هر چه گویم بیش بود

شیخ بود او در حرم پنجاه سال                     با مریدی چارصد صاحب کمال

هر مریدی کان او بود ای عجب                  می نیاسود از ریاضت روز و شب

هم عمل هم علم با هم یار داشت     هم عیان هم کشف هم اسرار داشت

قرب پنجه حج به جا آورده بود                     عمره عمری بود تا می کرده بود

شیخی با نام "شیخ صنعان" بود که بسیار عبادت می کرد و در راه حق به کمال رسیده بود. چهارصد مرید داشت و هر کس که مرید او می شد یک لحظه از عبادت غافل نمی شد. تمام آداب عبادت و طریقت را انجام می داد و نفسش حق بود و کرامات بسیاری داشت.

موی می بشکافت مردِ معنوی                                    از کرامات و مقامات قوی

هر که بیماری و سستی یافتی                                 از دم او تندرستی یافتی

خلق را فی الجمله در شادی و غم                             مقتدایی بود در عالم عَلم

اگرچه او از نظر دینی از مقام بالایی برخوردار بود اما چند شب پیاپی در خواب دید که به روم رفته  و بتی را سجده می کند، چون این خواب را می بیند، متوجه و هوشیار می شود که آزمون سختی در راه است .

چون بدید این خواب، بیدار جهان                            گفت: "دردا و دریغا این زمان

یوسف توفیق در چاه اوفتاد                                       عقبه ای دوار در راه افتاد

من ندانم تا ازین غم جان برم                          ترک جان گفتم، اگر ایمان برم"

آخر از ناگاه پیرِ اوستاد                                            با مریدان گفت "کارم افتاد

می بباید رفت سوی روم زود                                 تا شود تعبیر این معلوم زود"

اگرچه از نظر دینی او از مقام بالایی برخوردار بود اما چند شب پیاپی در خواب دید که به روم رفته  و بتی را سجده می کند، چون این خواب را می بیند، متوجه و هوشیار می شود که آزمون سختی در راه است .

چارصد مرد مرید معتبر                                             پس روی کردند با او در سفر

می شدند از کعبه تا اقصای روم                               طوف می کردند سرتا پای روم

مریدان با شیخ همراه شدند و در روم می گشتند که ناگهان، دیری را می بینند.

از قضا را بود عالی منظری                                        بر سر منظر نشسته دختری

دختری ترسا و روحانی صفت                                   در ره روح اللهش صد معرفت

بر سپهر حسن در برج جمال                                            آفتابی بود اما بی زوال

آفتاب از رشک عکس روی او                                   زردتر از عاشقان در کوی او

هر دو چشمش فتنل عشاق بود                     هر دو ابرویش به خوبی طاق بود

مردم چشمش چو کردی مردمی                         صید کردی جان صد صد آدمی

روی او در زیر زلف تابدار                                              بود آتشپاره ای بس آبدار

لعل سیرابش جهانی تشنه داشت              نرگس مستش هزاران دشنه داشت

چاه سیمین در زنخدان داشت او                 همچو عیسی در سخن جان داشت او

صد هزاران دل چو یوسف غرق خون                               اوفتاده در چهِ او سرنگون

گوهری خورشید وش در موی داشت                 برقعی شعرِ سیه بر روی داشت

دختر ترسا چو برقع برگرفت                                       بند بندِ شیخ در آتش گرفت

بر سر دیری دختری مسیحی وجود داشت که بسیار زیبا بود و با زیبایی اش هر دلی را اسیر خویش می کرد. روبندی بر چهره داشت، وقتی آن روبند را برداشت و شیخ چهره او را دید، تمام وجودش آتش گرفت و یکباره و تنها با یک نظر عاشق آن دختر شد.

گرچه شیخ آنجا نظر در پیش کرد                         عشق آن بت روی کار خویش کرد

شد بکل از دست و در پای اوفتاد                             جای آنش بود و بر جای اوفتاد

هرچه بودش سربه سر نابود شد                           ز آتش سودا دلش چون دود شد

عشق دختر کرد غارت جان او                                      کفر ریخت از زلف بر ایمان او

شیخ ایمان داد و ترسایی خرید                                  عافیت بفروخت رسوایی خرید

عشق بر جان و دل او چیر گشت                             تا ز دل نومید وز جان سیر گشت

شیخ زاهد داستان با دیدن دختر ترسا (مسیحی)، یک دل نه صد دل عاشقش می شود و تمام وجودش در آتش عشق او می سوزد.

گفت: "چون دین رفت چه جای دل است         عشقِ ترسا زاده، عشقی مشکل است."

 +-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+

قسمت هایی از ابیات پایانی داستان

 شیخ را اعلام دادند از درون /  کامد آن دختر ز ترسایی برون
آشنایی یافت با درگاه ما /  کارش افتاد این زمان در راه ما
بازگرد و پیش آن بت بازشو /  بابت خود همدم و همساز شو
شیخ حالی بازگشت از ره چو باد /  باز شوری در مریدانش فتاد
جمله گفتندش ز سر بازت چه بود /  توبه و چندین تک و تازت چه بود
بار دیگر عشق بازی می‌کنی /  توبهٔ بس نانمازی می‌کنی
حال دختر شیخ با ایشان بگفت /  هرک آن بشنود ترک جان بگفت
شیخ و اصحابش ز پس رفتند باز /  تا شدند آنجا که بود آن دل‌نواز
زرد می‌دیدند چون زر روی او /  گم شده در گرد ره گیسوی او
برهنه پای و دریده جامه پاک /  بر مثال مرده‌ای بر روی خاک
چون بدید آن ماه شیخ خویش را /  غشی آورد آن بت دل‌ریش را
چون ببرد آن ماه را در غشی خواب /  شیخ بر رویش فشاند از دیده آب
چون نظر افکند بر شیخ آن نگار /  اشک می‌بارید چون ابر بهار
دیده برعهد وفای او فکند /  خویشتن در دست و پای او فکند
گفت از تشویر تو جانم بسوخت /  بیش ازین در پرده نتوانم بسوخت
برفکندم توبه تا آگه شوم /  عرضه کن اسلام تا با ره شوم
شیخ بر وی عرضهٔ اسلام داد /  غلغلی رد جملهٔ یاران فتاد
چون شد آن بت روی از اهل عیان /  اشک باران، موج زن شد در میان
آخر الامر آن صنم چون راه یافت /  ذوق ایمان در دل آگاه یافت
شد دلش از ذوق ایمان بی‌قرار /  غم درآمد گرد او بی غمگسار
گفت شیخا طاقت من گشت طاق /  من ندارم هیچ طاقت در فراق
می‌روم زین خاندان پر صداع /  الوداع ای شیخ عالم الوداع
چون مرا کوتاه خواهد شد سخن /  عاجزم، عفوی کن و خصمی مکن
این بگفت آن ماه و دست از جان فشاند /  نیم جانی داشت برجانان فشاند
گشت پنهان آفتابش زیر میغ /  جان شیرین زو جدا شد ای دریغ
قطره‌ای بود او درین بحر مجاز /  سوی دریای حقیقت رفت باز
جمله چون بادی ز عالم می‌رویم /  رفت او و ما همه هم می‌رویم
زین چنین افتد بسی در راه عشق /  این کسی داند که هست آگاه عشق
هرچ می‌گویند در ره ممکنست /  رحمت و نومید و مکر و ایمنست
نفس این اسرار نتواند شنود /  بی نصیبه گوی نتواند ربود
این یقین از جان و دل باید شنید /  نه بنفس آب و گل باید شنید
جنگ دل با نفس هر دم سخت شد /  نوحه‌ای در ده که ماتم سخت شد 

-/-/-/-/-/-/-/-/-\-\-\-\-\-\-\-\

و اینک ادامه داستان منظوم

 

شیخ صنعان پیرعهد خویش بود

در کمال از هرچ گویم بیش بود

شیخ بود او در حرم پنجاه سال

با مرید چارصد صاحب کمال

هر مریدی کان او بود ای عجب

می‌نیاسود از ریاضت روز و شب

هم عمل هم علم با هم یار داشت

هم عیان کشف هم اسرار داشت

قرب پنجه حج بجای آورده بود

عمره عمری بود تا می‌کرده بود

خود صلوة وصوم بی‌حد داشت او

هیچ سنت را فرو نگذاشت او

پیشوایانی که در عشق آمدند

پیش او از خویش بی‌خویش آمدند

موی می‌بشکافت مرد معنوی

در کرامات و مقامات قوی

هرک بیماری و سستی یافتی

از دم او تن درستی یافتی

خلق را فی الجمله در شادی و غم

مقتدایی بود در عالم علم

گرچه خود را قدوهٔ اصحاب دید

چند شب بر هم چنان در خواب دید

کز حرم در رومش افتادی مقام

سجده می‌کردی بتی را بر دوام

چون بدید این خواب بیدار جهان

گفت دردا و دریغا این زمان

یوسف توفیق در چاه اوفتاد

عقبهٔ دشوار در راه اوفتاد

من ندانم تا ازین غم جان برم

ترک جان گفتم اگر ایمان برم

نیست یک تن بر همه روی زمین

کو ندارد عقبه‌ای در ره چنین

گر کند آن عقبه قطع این جایگاه

راه روشن گرددش تا پیشگاه

ور بماند در پس آن عقبه باز

در عقوبت ره شود بر وی دارز

آخر از ناگاه پیر اوستاد

با مریدان گفت کارم اوفتاد

می‌بباید رفت سوی روم زود

تا شود تدبیر این معلوم زود

چار صد مرد مرید معتبر

پس‌روی کردند با او در سفر

می‌شدند از کعبه تا اقصای روم

طوف می‌کردند سر تا پای روم

از قضا را بود عالی منظری

بر سر منظر نشسته دختری

دختری ترسا و روحانی صفت

در ره روح الله‌اش صد معرفت

بر سپهر حسن در برج جمال

آفتابی بود اما بی‌زوال

آفتاب از رشک عکس روی او

زردتر از عاشقان در کوی او

هرک دل در زلف آن دلدار بست

از خیال زلف او زنار بست

هرک جان بر لعل آن دلبر نهاد

پای در ره نانهاده سرنهاد

چون صبا از زلف او مشکین شدی

روم از آن مشکین صفت پر چین شدی

هر دو چشمش فتنهٔ عشاق بود

هر دو ابرویش به خوبی طاق بود

چون نظر بر روی عشاق او فکند

جان به دست غمزه با طاق او فکند

ابرویش بر ماه طاقی بسته بود

مردمی بر طاق او بنشسته بود

مردم چشمش چو کردی مردمی

صید کردی جان صد صد آدمی

روی او در زیر زلف تاب دار

بود آتش پارهٔ بس آب دار

لعل سیرابش جهانی تشنه داشت

نرگس مستش هزاران دشنه داشت

گفت را چون بر دهانش ره نبود

از دهانش هر که گفت آگه نبود

همچو چشم سوزنی شکل دهانش

بسته زناری چو زلفش بر میانش

چاه سیمین در زنخدان داشت او

همچو عیسی در سخن آن داشت او

صد هزاران دل چو یوسف غرق خون

اوفتاده در چه او سرنگون

گوهری خورشیدفش در موی داشت

برقعی شعر سیه بر روی داشت

دختر ترسا چو برقع بر گرفت

بند بند شیخ آتش درگرفت

چون نمود از زیر برقع روی خویش

بست صد زنارش از یک موی خویش

گرچه شیخ آنجا نظر در پیش کرد

عشق آن بت روی کارخویش کرد

شد به کل از دست و در پای اوفتاد

جای آتش بود و برجای اوفتاد

هرچ بودش سر به سر نابود شد

ز آتش سودا دلش چون دود شد

عشق دختر کرد غارت جان او

کفر ریخت از زلف بر ایمان او

شیخ ایمان داد و ترسایی خرید

عافیت بفروخت رسوایی خرید

عشق برجان و دل او چیر گشت

تا ز دل نومید وز جان سیر گشت

گفت چون دین رفت چه جای دلست

عشق ترسازاده کاری مشکل است

چون مریدانش چنین دیدند زار

جمله دانستند کافتادست کار

سر به سر در کار او حیران شدند

سرنگون گشتند و سرگردان شدند

پند دادندش بسی سودی نبود

بودنی چون بود به بودی نبود

هرک پندش داد فرمان می‌نبرد

زانک دردش هیچ درمان می‌نبرد

عاشق آشفته فرمان کی برد

درد درمان سوز درمان کی برد

بود تا شب همچنان روز دراز

چشم بر منظر، دهانش مانده باز

چون شب تاریک در شعر سیاه

شد نهان چون کفر در زیر گناه

هر چراغی کان شب اختر درگرفت

از دل آن پیر غم‌خور درگرفت

عشق او آن شب یکی صد بیش شد

لاجرم یک بارگی بی‌خویش شد

هم دل از خود هم ز عالم برگرفت

خاک بر سر کرد و ماتم درگرفت

یک دمش نه خواب بود و نه قرار

می‌طپید از عشق و می‌نالید زار

گفت یا رب امشبم را روز نیست

یا مگر شمع فلک را سوز نیست

در ریاضت بوده‌ام شبها بسی

خود نشان ندهد چنین شبهاکسی

همچو شمع از سوختن خوابم نماند

بر جگر جز خون دل آبم نماند

همچو شمع از تفت و سوزم می‌کشند

شب همی سوزند و روزم می‌کشند

جمله شب در خون دل چون مانده‌ام

پای تا سر غرقه در خون مانده‌ام

هر دم از شب صد شبیخون بگذرد

می‌ندانم روز خود چون بگذرد

هرکه رایک شب چنین روزی بود

روز و شب کارش جگر سوزی بود

روز و شب بسیار در تب بوده‌ام

من به روز خویش امشب بوده‌ام

کار من روزی که می‌پرداختند

از برای این شبم می‌ساختند

یا رب امشب را نخواهد بود روز

شمع گردون را نخواهد بود سوز

یا رب این چندین علامت امشبست

یا مگر روز قیامت امشبست

یا از آهم شمع گردون مرده شد

یا ز شرم دلبرم در پرده شد

شب دراز است و سیه چون موی او

ورنه صد ره مردمی بی‌روی او

می بسوزم امشب از سودای عشق

می‌ندارم طاقت غوغای عشق

عمر کو تا وصف غم خواری کنم

یا به کام خویشتن زاری کنم

صبر کو تا پای در دامن کشم

یا چو مردان رطل مردافکن کشم

بخت کو تا عزم بیداری کند

یا مرا در عشق او یاری کند

عقل کو تا علم در پیش آورم

یا به حیلت عقل در بیش آورم

دست کو تا خاک ره بر سر کنم

یا ز زیر خاک و خون سر برکنم

پای کو تا بازجویم کوی یار

چشم کو تا بازبینم روی یار

یار کو تا دل دهد در یک غمم

دست کو تا دست گیرد یک دمم

زور کو تا ناله و زاری کنم

هوش کو تا ساز هشیاری کنم

رفت عقل و رفت صبر و رفت یار

این چه عشق است این چه درد است این چه کار

جملهٔ یاران به دلداری او

جمع گشتند آن شب از زاری او

همنشینی گفتش ای شیخ کبار

خیز این وسواس را غسلی برآر

شیخ گفتش امشب از خون جگر

کرده‌ام صد بار غسل ای بی‌خبر

آن دگر یک گفت تسبیحت کجاست

کی شود کار تو بی‌تسبیح راست

گفت تسبیحم بیفکندم ز دست

تا توانم بر میان زنار بست

آن دگر یک گفت ای پیرکهن

گر خطایی رفت بر تو توبه کن

گفت کردم توبه از ناموس و حال

تایبم از شیخی و حال و محال

آن دگر یک گفت ای دانای راز

خیز خود را جمع کن اندر نماز

گفت کو محراب روی آن نگار

تا نباشد جز نمازم هیچ‌کار

آن دگر یک گفت تا کی زین سخن

خیز در خلوت خدا را سجده کن

گفت اگر بت‌روی من اینجاستی

سجده پیش روی او زیباستی

آن دگر گفتش پشیمانیت نیست

یک نفس درد مسلمانیت نیست

گفت کس نبود پشیمان بیش ازین

تا چرا عاشق نبودم پیش ازین

آن دگر گفتش که دیوت راه زد

تیر خذلان بر دلت ناگاه زد

گفت گر دیوی که راهم می‌زند

گو بزن چون چست و زیبا می‌زند

آن دگر گفتش که هرک آگاه شد

گوید این پیر این چنین گمراه شد

گفت من بس فارغم از نام وننگ

شیشهٔ سالوس بشکستم به سنگ

آن دگر گفتش که یاران قدیم

از تو رنجورند و مانده دل دو نیم

گفت چون ترسا بچه خوش دل بود

دل ز رنج این و آن غافل بود

آن دگر گفتش که با یاران بساز

تا شویم امشب بسوی کعبه با

/ 0 نظر / 164 بازدید