روزهای بی‌خاطره

داریوش تشکر کمال آباد

 
تولدم
نویسنده : داریوش تشکر کمال - ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٩
 

این عکس منه

البته این عکس برای خیلی وقت پیشه

امروز روز تولد خودمه نمیدونم چند ساله شدم... !

 


امروز روز تولد خودم است ولی خیلی حالم گرفته است. میدونید چرا؟

دیشب که رفتم خونه اتفاق عجیبی افتاده بود...

توی راه خیلی خوشحال بودم و شاد و سرحال ...

به خونه که رسیدم متوجه شدم 10 دقیقه قبل علی ( پسر همسایه ) حالش خراب شده و اون رو به بیمارستان بردن یکی از همسایه ها که شوهرش به بابای علی کمک کرده بود تا اون رو به بیمارستان برسانند میگفت که علی از یک ربع پیش با مادرش داشت سر دختری که سالهاست باهاش دوست است جر و بحث میکنه و هی به مامانش میگه باید کاری کنید چون اون داره میره خارج از کشور ( آخه اونها به خواستگاری دختره رفته بودن و پدر دختره جواب منفی داده بود ) مادر علی هم همش بهش دلداری میداده که پسرم باید صبور باشی انشاءالله درست میشه و ...

بعدش علی میگه که من دارم میرم پشت بام توی هوای آزاد قلیان بکشم و ....

مادرش میگفت خیلی اوضاع روحیش خراب بود برای همین هم یکی دو بار رفتم بهش سر زدم و میوه بردم تا بخوره...

حدود یک ربع بعد هم که مجددا رفتم تا بهش سر بزنم دیدم درب پشت بام رو از بیرون قفل کرده هر چی در زدم جواب نداد...

با داد و فریاد گفتم علی تو رو خدا در رو باز کن.... اما صدایی نمی آمد...

از همسایه پایینی کمک خواستم ...

زدیم شیشه پنجره رو شکستیم و دیدیم علی بیحال روی زمین افتاده و تکون نمیخوره...

صحنه وحشتناکی بود...

مادر علی ادامه داد....

پاهام نای راه رفتم نداشت. دستهام شل شده بود نفسم یخ کرد...

علی یک مشمع (نایلون) کشیده بود روی سر خودش و شلنگ گاز رو گذاشته بود توی دهن خودش .... شروع کردیم به نفس مصنوعی دادن اما دیگه دیر شده بود علی برای همیشه از پیشمون رفت...

بخاطر چی؟

برای کی؟

....

واقعا همه همسایه ها و اهل محل و دوست های علی و فامیل هاش شکّه شده بودند.

هنوز هم باورم نمیشه که دیشب- شب تولدم- علی رو که یکی از بهترین بچه های محله بود رو بخاطر یک عشق نافرجام و بخاطر یک دختر .... از دست دادیم

واقعا عجب شب تولدی بود امسال......!~~!~!~~!


 
comment نظرات ()